تبليغاتX
مزخرف گاه

بعضی کلمه ها هستند که بی شک شما هم شنیدید ولی به نظر من اصولا ساختن این کلمات و ترکیب آنها اشتباه بوده...این کلمات معانی متناقض دارند و با هم جور نمی شوند.

مثال ۱:

جبهه مشارکت:

جبهه به معنی موضع برای نبرد و جنگ است و ترکیب آن با مشارکت سنخیت ندارد.

مثال ۲ :

دانشگاه علمی کاربردی

ترکیب بسیار مسخره و مضحکی است ! مگر شما دانشگاه غیر علمی هم سراغ دارید؟؟؟؟ یا دانشی که کاربردی نباشد؟؟ مثل اینکه بگوئیم قرمزی که خیلی قرمزه یا دوچرخهء دوچرخ یا خودروی فرمان دار

مثال ۳ :

موزه هنر های معاصر

آقا ...خانم ...موزه به جایی می گویند که آثار و اشیا قدیمی یا باستانی که متعلق به زمان حال نباشد در آن نگهداری و نمایش داده می شود. اگر هنر معاصر را به نمایش بگذاریم می شود نمایشگاه نه موزه ! 

 

شما هم فکر کنید حتما واژگان متناقض پیدا می کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 16:8  توسط برگ بید  | 

بچه دار شدن و تماشای بزرگ شدن و مشاهده تغییراتش تجربه ای بسیار شیرین و بدیع است .  به نظر خودم واقعا تا این سن تجربه ای چنین لذت بخش نداشتم. اینکه هر روز او را ببینی که با سرعتی شگفت انگیر رشد می کند و هر روز چیزهای جدیدی یاد می گیرد و حرکت تازه ای نشان می دهد. در کتابی خواندم که پدر و مادر با تجربه از همان ماههای اول می توانند شخصیت آینده کودکشان را حدس بزنند. به نظرم این حرفی درست است. از طرفی تجربیات و اتفاقات بدو تولد تا سه سالگی بی شک تاثیر بزرگی بر شخصیت انسان خواهند داشت.

آرتمیس به شدت بازیگوش است. اگر کسی با او بازی کند با صدای بلند می خندد و  جیغ هایش به هوا می رود. اگر با او حرف بزنی جواب می دهد و اصواتی مبهم از دهان بیرون می دهد مشخص است که بچه احساساتش را بروز می دهد و توان ادای کلمات را ندارد. به فکر افتادم که عیسی مسیح که در گهواره حرف می زد چه می گفت؟ اصلا بچه دو ماهه فرضا که بتواند حرف بزند عقلش می رسد که یک جمله با معنی بسازد؟ مثلا به مادرش مریم می گفت مادر من خرابکاری کردم نمی خوای پوشکمو عوض کنی؟ یا اینکه اینقدر غذای تند و ادویه دار نخور شیرت بدمزه شده....

این هم آرتمیس در ۵ ماهگی

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 17:13  توسط برگ بید  | 

زن همسایه تا دید دارم از پله ها میام بالا...با دستپاچگی رفت توی خونه و در رو بست...بدون سلام و علیک....یه ذره هم به کله تهی از مغزش خطور نکرد که این کار ممکنه بی ادبی باشه و به من بربخوره...چرا؟...فقط به این دلیل که سرش برهنه بوده....نه اینکه من خیلی پسر هیزی هستم!!!!و اون موهای وز کرده با رنگ حال بهم زن آب دهن مرده خیلی دیدن داره!!!!

زنیکه اینقدر عقلش نمی رسه که یادش بیاد همین یه ماه قبل توی عروسی یکی از آشناها با پیراهن بدون یقه جلوی کلی مرد نامحرم !!!! قر میداد و یادش نمیاد که با اون صورت پر از رنگ و روغن استفراغ آور توی ماشین من نشست و تا برگردیم خونه من از بوی عطر آشغالش سردرد گرفته بودم.

شب شوهرش زنگ زد که مهندس دوباره ماهواره مون خراب شده....اگه وقت داری بیا یه نگاهی بکن (به خدا من نصاب نیستم ولی قبلا یکی دوبار مشکلشون رو حل کرده بودم)...گفتم ببخشید مهمون دارم...اگه اشکالی نداره فردا شب....آقا با دلخوری کاملا آشکاری خداحافظی کرد. توی دلم گفتم به جهنم با اون زنت.

همین. پی نوشت و نتیجه و هم نداریم. گود نایت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 16:41  توسط برگ بید  | 

دانشجو مرد ... کتک خورد ....گاز اشک آور خورد....تهدید شد....ذلت را نپذیرفت. آقا واقعا کسی نیست با این دانشجوهایی که می میرند ولی ذلت را نمی پذیرند ....صحبت کند؟ هرکسی رفته دست از پا درازتر برگشته...حداد عادل ....صفار هرندی....رسایی....نارسایی !....خوب دانشجو دیگر نمی پذیرد که فقط شنونده  باشد. اگر کسی خلاف عقیده اش حرف زد با او بحث می کند. حرفش را می زند.این همه دانشجو عقایدشان مخالف عقاید آقایان است. چرا کسی نمی تواند بیاید که عقایدش موافق عقاید دانشجویان باشد؟ نمی گذارند که بیاید.

بالاخره دانشجو آنقدر فریاد می زند تا گوش شنوایی پیدا شود. یا اینکه خودش به فنا رود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 17:56  توسط برگ بید  | 

ورزش رو دوباره شروع کردم...روزهای زوج ...یه ربع دو روی چمن...یه ربع نرمشهای کششی...نیم ساعت بدنسازی...هفته ای یک بار استخر و سونا....خیلی حال بهتری دارم...اسپاسمهای پشت و کمر این اواخر زیاد شده بود...طوریکه حتی برای بغل کردن آرتمیس هم دچار مشکل می شدم...بدم میاد از این حالتهای ضعف و ناتوانی...با ورزش بهترم...هیچوقت چاق نبودم ولی شکم هندونه ای میزنه بیرون و سرشونه ها و بازوهای لاغر بی تناسب به نظر میاد....دارم با چدن و آهن می سازمشون !!

بی وقفه اخبار رو دنبال می کنم...دیگه عادت کردیم به شنیدن رجز خونی ها و شاخ و شونه کشیدنهای بی محتوا...می خوایم جهان رو به روشی نوین مدیریت کنیم ولی جهان لامصب هی ما رو تحریم می کنه ...ما که فقرا رو نمی تونیم غنی کنیم...بجاش یه فلز سنگین گیر آوردیم به نام اورانیوم...اونو غنی می کنیم...حالا بعد از اینکه غنی شد می تونیم به عنوان یارانه نقدی بدیمش به مردم زیر خط فقر....بزارنش روی تاقچه یا کنار کوزه....آب توی کوزه شیرین میشه...باور کن !

پدرم حالش خوش نیست...بدجوری مریضه...چندین بیماری داره...دیابت....آرتریت روماتوئید...سابقه سکته مغزی....ورم معده....گرفتگی مجاری ادرار هم تازگیها اضافه شده...بدیش اینه که ازش دورم و هیچ سرویسی نمی تونم بهش بدم...همه کارها رو برادرم و مادرم انجام میدن....چه میشه کرد؟...زندگی صورتهای بی رحمی هم داره که به ما انسانها نشون بده...

سهیل عزیز گفته که از چی بدش میاد و از چی خوشش میاد منم توی کامنتها نظر کاملا خاص خودم رو نوشتم. اگه دوست داشتید برید اونجا بخونید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 17:17  توسط برگ بید  |